شعر هاتف اصفهانی ودکتر اینشتین
هاتف اصفهانی
فیزیک دانی مفتون شعر هاتف
«با لطف و ملایمت گفتم: دکتر اینشتین من چند روز پیش که دکتر هرتسفلد به من نوشت و تلگراف کرد و امروز را برای دیدار شما معین کرد، خوشوقت شدم و در ضمن، به حکم تداعی معانی، چون به یاد شما و دیدار با شما بودم، به یاد نظریهها و عقاید علمی شما افتادم و شعری در فارسی به نظرم آمد که خیلی تعجب کردم و به خاطر سپردم از شما بپرسم که چطور با اصل علمی سازگار است، اما به شکل بحث یک نفر شاعر و آن شعر هاتف اصفهانی است ... این شاعر ایرانی اواخر قرن دوازدهم هجری درگذشته است و او میگوید: چشم دل باز کن که جان بینی/ آنچه نادیدنی است آن بینی/ دل هر ذره را که بشکافی/آفتابیش در میان بینی و آن را برای او اینگونه ترجمه کردم:
Open the eye of the heart
To witness that which can not be seen
To hear what no ear has even heard
And to see what no mortal eye has ever described
If thou splitest the core of the atom
Thou would's observe a sun therein
گفت: بلی، همان قشنگی فکر پیشینیان است و به اندازهای زود دریافت و با سبک مستقیم و موجز و روشن خود تفسیر کرد که حظ بردم. گفت: تصور میکنم میخواهد در عظمت خلقت و اسرار علم بگوید که بلی همان ذره (دموکریتوس را نام برد) را که پیشینیان میگفتند قابل قسمت نیست و جزءلایتجزی است، این اندازه اسرار در آن هست که همان کوچکترین چیز عالم تصور، باز آفتابی در آن خوابیده است ... تجربه تنها راه وصول به حقیقتهایی است که ممکن است تسلیم آن شویم، اما نباید فکر کنیم که ماورای تجربه، حقیقتی، نیست. بسیاری از حقیقتها به تجربه در نمیآیند. عقل ما و قلب ما به آن میرسد.»